تبليغاتX
دیر آمدی ری را






















دیر آمدی ری را

از کتاب بابا لنگ دراز

جودی عزیزم! درست است ، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هر چه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.    

دوستدار تو بابالنگ دراز

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط بهناز|

بستنی طاقت انتظار ندارد.

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط بهناز|

اینقدر این روزها جمله های مربوط و نا مربوط رو به دکتر شریعتی و کوروش کبیر و جدیدا پیمان معادی نسبت میدن که آدم میمونه واقعا این همه جمله میتونه مال اونا باشه یا نه. به هر حال جمله زیر اس ام اسی بود که به نقل از دکتر شریعتی برام فرستاده بودن. کاری به اینکه جمله مال اون هست یا نیست ندارم از جمله خوشم اومد و خواستم بنویسمش اما دلم نیومد حق کپی رایت رو نادیده بگیرم این شد که بحث به درازا کشید. به هر حال...

« لنگه های چوبی در حیاطمان گرچه کهنه اند و جیرجیر میکنند ولی

خوش به حالشان که لنگهء همند. »


« از دکتر شریعتی گویا!! »


نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط بهناز|

فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پیش‌بینی کرده بودی که باد نمی‌آید
با این همه ... دیروز
پی صدائی ساده که گفته بود بیا، رفتم،
تمام رازِ سفر فقط خوابِ یک ستاره بود!
...
خسته‌ام ری را!
می‌آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم
توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم،
بعد هم به راهی می‌رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی‌آید
کاری به کار ما ندارند ری‌را،
نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.

وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می‌نشینیم برای خودمان قصه می‌گوئیم
تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی رویاها به لانه برگردند.

غروب است
با آن که می‌ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.

 

  • سید علی صالحی
نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط بهناز|

عید که تموم شد . بهارتان مستدااااااااااام.

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط بهناز|

سال نو مبارک

نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط بهناز|

بغضم که میگیرد

پیاز رنده میکنم.

نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط بهناز|

گاهی فقط دو تا کلمه می تونه کاری کنه که هیچ پاراگرافی، هیچ فصلی و حتی هیچ کتابی نمیتونه از عهده اش بربیاد . وقتی میتونی با فقط دو تا کلمه تمام درونیاتت رو بیرون بریزی چه نیازی به زیاده گویی ؟! پس « برو باباااااااااااااا »
نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط بهناز|

جایی خوندم « هر امپراطوری ای بر اساس یک ایدئولوژی شکل می گیره و وقتی اون ایدئولوژی از بین بره ، امپراطوری خود به خود فرو می پاشه.»

در جمله بالا میشه به جای « امپراطوری » کلمه « رابطه»  و به جای « ایدئولوژی » کلمه « معیار » رو قرار داد. بازم جمله معنی پیدا می کنه. نه؟

نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط بهناز|

نمی دونم کار دنیا بر عکسه یا این منم که کارم عکس کارای دنیاست! یادمه پارسال که پاییز تو راه مونده بود و تابستون جا خوش کرده بود هی می نالیدم که : پس کی این تابستون میره که مردیم  از گرما که من دلم پاییز می خواد .  امسال هم که زمستون زبر و زرنگ شده و سرزده از راه رسیده باز دارم می نالم که : چرا زمستون شده که من سردمه که من دلم  آفتاب می خواد. به قول مادربزرگم : « آدمیزاد همیشه ناراضیه!!! » 

 

نوشته شده در جمعه 20 آبان1390ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط بهناز|


آخرين مطالب
» دوست داشتن ، خاطرات و بابالنگ دراز
»
» دکتر شریعتی ، جملات قصار و حق کپی رایت
» خسته ام ری را
»
» 91
» غرور
» برو بابا
» ؟
» سرما در گرما / گرما در سرما
Design By : Pars Skin